آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

... پرنسس ما

تولد مامان خاطره . . .

قند عسل مامان میخوام خاطره ی تولد امسالم رو که دو نفره با شما برگزار شد برات بنویسم راستش امسال برای من این روز با سال های قبل خیلی متفاوت بود, به دلایل مختلف که تک تکش رو برات میگم جوجوی من اول از همه بخاطر حضور شما فسقلیه قلقلیه مامان که برام خیلی لذت بخشه عزیزم هرچند که یکم منو نگران میکنه و بار مسئولیت سنگینی رو روی دوشم احساس میکنم ولی واقعا از خدا ممنونم حتما حکمتی داشته که الان و توی این سن و شرایط تو رو به ما داده قربونت برم پنجشنبه یعنی 92/5/10 عمه سحری مهربون ما رو برای افطار دعوت کرد, بنده خدا با کلی زحمت یه عالمه خوراکی خوشمزه وبخصوص قرمه سبزی معرکه ای برای شام درست کرده بود البته بابا عباس و عمو بهزاد هم بودن عزیزم! بعد از...
13 مرداد 1392

نخودچی جونم تو اولین ماه رمضانت خیلی دعا کن . . .

 قلقلی مامان این روزا حسابی تو دل مامان خاطره بازی میکنی و من و بابا بهنام همش قربون صدقه ات میریم و با هر تکون کوچیک تو ذوق میکنیم, برای من یکم عادی شده ولی باباییت هر بار انگار برای بار اولشه که میبینه و کلی کیف ورج و وورجه های گل دخترش رو میکنه جوجوی مامان طبق آخرین سونو گرافی 1376 گرم وزن داری که نسبت به سنت طبیعیه و با وجود دیابت بارداری من جای شکر داره عزیزم!!! با اینکه این ماه من 2 کیلو بخاطر رژیم سختی که داشتم وزن کم کردم و اصلا خوب نبوده ولی تو جیگر طلای من وزن نرمالت رو گرفتی و من بابت این موضوع خیلی خدا رو شکر میکنم. آزمایش قند 3 مرحله ای هم که همین هفته دادم جوابش خوب بود و نشون داد قند من با همین میزان انسولین تحت کنترله...
31 تير 1392

خرید سیسمونی برای اتاق نخودچیمون . . .

مامانی ببخش که با اینکه میدونیم جنسیت شما چیه ولی هنوز بهت میگم نخودچی آخه من و بابایی هنوز نتونستیم برای اسم شما تصمیم قطعیمون رو بگیریم . به نظرم انتخاب اسم خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکر میکردم آخه اسم نشونه ی شخصیت و طرز فکر و اعتقادات خانواده ی آدمه و خیلی وقتا به نظر من روی زندگی هر کس تاثیر میذاره . . . پس من و بابایی خیلی برامون همه که یه اسم خوب و مناسب برات پیدا کنیم عزیزم  کل این ماه رو به خرید وسایل شما اختصاص دادیم و بیشتر مامان زهره و بابا هادی زحمت کشیدن اونا کلی وقت گذاشتن و برای تو فرشته ی کوچولوی ما وسایل خوشگل خریدن . دست گلشون درد نکنه خیلی به گردن من و بابا بهنام حق دارن بگذریم که سر تحویل و پیگیری اوردن ...
29 تير 1392

مامان خاطره ی دپسرده . . .

از آخرین باری که اومدم برای نخودچیم خاطرات تو دل مامانیش رو نوشتم خیلی وقت میگذره؛ نه اینکه یادم رفته باشه یا وقت نداشته باشم, نه!! نمیخواستم براش از ناراحتیم و حس های بدم بگم . . . آخه این چند روز حالم اصلا خوب نبود  همش روزا توی خونه بیخود و بی جهت گریه میکردم  شبا هم با کلی فکر و نگرانی مگه میشد خوابید, کلا بدتر از روز همش کلافه بودم نمیخواستم توی آینه نگاه  کنم, از خودم بدم میومد احساس میکردم خیلی زشت شدم و هیچ مدل مو یا آرایشی رو برای خودم دوست نداشتم  روز به روزم که خپل تر و گرد تر میشم و راه رفتنم مثل پنگوئن خنده دار شده  بابا بهنام بیچاره هم هرچی محبت میکرد فایده نداشت, تازه بیشتر لجم میگرفت چون احسا...
9 تير 1392

شروع سه ماهه سوم زندگی نخودچی تو دل مامان خاطره . . .

امروز بعد از این همه وقت من و شما و بابا بهنام رفتیم پیش خانم دکتر موذن برای چک ماهیانه مثل همیشه خانم دکتر دوست داشتنی خیلی مهربون و بادقت ما رو معاینه کرد و صدای قلب مهربونت رو برای من و بابا بهنام گذاشت تا بشنویم.با بابا بهنام خیلی به صدای قلبت خندیدیم آخه با قبل متفاوت بود به قول بابایی مثل صدای لحاف دوزای قدیم تند و تند و با یه ریتم خاص میزد    ولی قبلا " مثل صدای پیتیکو پیتیکوی یه اسب سرحال و تپل بود عزیزم!! خیلی خوشحالیم که همه چیزت خوب و عالی پیش میره و من بازم خدا رو بابت سلامتی شما شکر میکنم خانم دکتر آزمایش ها ی لازم رو برای من نوشت تا دفعه ی بعد با جواب اونا برم پیشش. خیلی دوست داشتم برام سونوگرافی بنویسن آخه خیلی...
28 خرداد 1392

بابا بهنام و مامان خاطره اتاق نخودچی رو خوشگل میکنن . . .

نخودچی جونم من و بابایی تصمیم گرفتیم به جای خرید وسایل و استیکر خودمون دوتایی اتاق شما رو تزئین کنیم شاید به خوشگلی وسایل آماده نباشه ولی ما دوست داشتیم خودمون برای گل دخترمون وقت بذاریم و با سلیقه ی خودمون تزئین کنیم و البته به نظرمون یه حال و هوای دیگه ای به اتاقت میده!! البته ما خونمون یدونه اتاق خواب بیشتر نداره و توی این اتاق تخت و کمد و وسایل شما و تخت من و بابایی رو گذاشتیم. ان شاا... سال دیگه که خونه ی خودمون حاضر بشه دوتا اتاق داریم و یکیش فقط فقط مال شماست و یکی هم مال من و بابا بهنام                         ...
28 خرداد 1392

یه حرف تازه . . .

اگه یه روز فرزندی داشتي بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک بخر. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. . . بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه !! و مهمتر از همه: بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده . . . ...
22 خرداد 1392

کلاس برای مامان و بابا . . .

دختر گلم مامانی رو ببخش این چند روز نتونست برات بنویسه و کلی درگیر بود؛ البته درگیری های من و بابایی همه مربوط به شماست و ما از این بابت خیلی هم خوشحالیم!!  خاله ندا لطف کرد و به ما اطلاع داد بخش سلامت و روان بیمارستان آتیه برای پدر و مادر هایی که دارن نی نی دار میشن کلاس هایی رو ترتیب داده و ماهم که خیلی وقت بود پیگیر یه همچین فرصتی بودیم با کمال میل شرکت کردیم اونجا خاله ها و عمو های زیادی مثل ما اومده بودن و خانوم دکترا و آقا دکتر های مهربون برامون در مورد نی نی هایی مثل شما که تو شکم ماماناشون هستن و نخودچی هایی که بعدا" به دنیا میان صحبت کردن و کلی فیلم گذاشتن و یه عالمه کتاب و منبع خوب پیشنهاد دادن. برای من و بابا بهنام که خ...
10 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد